تبليغاتX
< deeedooo>
داره از دستای من خون میچکه


بگذر تو از گناهم

به چشمای خودت قسم       دیگه بهت نمی رسم

بدترین نوع ذلتنگی موقعی ست که کنارش باشی و بدونی هیچ وقت بهش نمی رسی!

ببخشید...

ببخشید اگه خوردم به بن بست!

ببخشید اگه مجبورم نگاهامو پس بگیرم.

ببخشید اگه مجبورم رویاهامو اتیش بزنم.

ببخشید اگه مجبورم حرفامو پس بگیرم.

ببخشید اگه مجبورم زیر قولام بزنم.

ببخشید اگه حرفای نگفته ات رو میشنوم ولی مجبورم نشنیده بگیرم . کاش خنگ بودم.

اونقد که حرفاتو روزی ۱۰۰۰ بار واسم میگفتی منم اخرش میگفتم:ها؟!

 

پای اسب بالدارم شکسته میگن باید خلاصش کنم!

ولی تو اسبت سالمه مواظبش باش.

 

بدون اسب که نمیشه بیام دنبالت!

 

ای بابا...

یکی دیگه رو سوار کن!

 

نمیدونم چرا هی صفحه مانیتورم مثل تنگ اب میشه فقط ماهی کم داره

 چشمامو که می مالم دیگه ابی نیست!

شاید داره خوابم می گیره!آره واسه همونه.

 

دستام چرا خیسه؟!

باورت نمیشه چند روز پیش یه خواب بد دیدم همچین که از خواب بیدار شدم

یاذ این موضوعات افتادم فکر کردم هنوز تو خوابم تا خواستم بیدار شم

دیدم نمی شه!

تا حالا اینقد احساس نابودی نکرده بودم

آره من شکستم...من پیر شدم...من خرد شدم

ببخشید اگه مجبورم بگم زیر همون یه دونه قولی که با التماس ازت گرقتم بزنی!

 

ببخشید اگه مجبورم چند تا نفرین ازتون بخرم!

ببخشید نفریناتون چه قیمتیه؟!

 

تورو خدا دستمو بگیر اخه سردمه.

بغلم کن من می ترسم

                               آخه اینجا خیلی تاریکه!

2 نوشته شده در 86/01/29ساعت 14:6 توسط جنایتکار |

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

میان جنگلی از دود گریه میکردم

صدا صدای خودم بود گریه میکردم

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

میان جاده مسدود گریه میکردم

چاقو زده به خود که ترا خودکشی کند

حالا نـ َ... مرده است فقط خون نداشته

شاعر شروع کرده و حرفی نبوده است

دختر تمام کرده و مضمون نداشته

محکومم از قتل خودم ، این مرگ عمدی!

دیوانه ام ، دیوانه ام ، دیوانه ام ،دی...

وا نـِ نـِ نـِ...گفتن این شعر یعنی

یک مشت واژه مثل من بی هیچ معنی

2 نوشته شده در 85/12/28ساعت 2:13 توسط جنایتکار |

متهم؟

از خود سوال می کند آیا نمی شود...

آیا نمب شود که از این جرم بگذری؟!

رو می کند به سمت ِ وکیل ِ در آینه

با یک نگاه خسته و یکجور دلخوری

شاهد: خودش،دلیل: خودش، حکم زندگی

قاضی:خودش،وکیل: خودش، متهم:...!

2 نوشته شده در 85/12/28ساعت 2:13 توسط جنایتکار |

لخته های خون!

اپارتمان ، ویدئو ، عکس مرد ، تلویزیون

چه مـٌردگی قشنگی ست مجنون!

گذشته ای که در آینده اش نشست و مـٌرد

بدون مغز فقط با بریدن از اکنون

چه بود سهم من از شعر ، جز صعود به هیچ

و بعد دیدن خود در حبابی از صابون!

همیشه بازی تکراری سکوت و سکوت

در انتظار کسی که بیاید از بیرون

و دست و پا زدن بیخودی میان شعر

دوباره برگشتن به دوبارگی درون!

به هر کجا برود یا هر انچه پیش اید

به فکر کشتن خویش است شاعر ملعون

هزار سال گذشته از انتهای مرد

و زیر توده ای از بی کسی شده مدفون:

اپارتمان ،ویدئو ، عکس مرد ، تلویزیون

اطاق کرم زده ، شعر ، لخته های خون!

2 نوشته شده در 85/12/28ساعت 2:11 توسط جنایتکار |

درون خویش شکستن

تو مرده ای یا زنده ، تو زنده ای یا مرده

برای فاتحه خویش سر مزار نشستن

که هیچ کار نکردن ، که هیچ کار نکردن

که هیچ کار نکردن ، به اختصار : نشستن

که هیچ چیز نبودی ، که هیچ چیز نداری

درون خویش شکستن ... و زار زار نشستن

زنی که می رسد از راه ... و روی ریل قدیمی

و روی ریل قدیمی که تا قطار نشستن

2 نوشته شده در 85/12/28ساعت 2:10 توسط جنایتکار |

دل من خسته شده نمیکشه نمیتونه

دست در دهان شب می کنم که خود را از دل سیاهی بیرون کشم

وای من!

چشمانم را سیاهی به یغما برده

من مانده ام و جسد پاره پاره دل...

2 نوشته شده در 85/11/29ساعت 17:46 توسط جنایتکار |

 عاقبت رفتنی هستیم ,بمانیم که چه؟زنده باشیم وبخوانیم که چه؟

 درس این زندگی از بهر ندانستن ماست

                                                    این همه درس بخوانیم وندانیم که چه؟

کشتیی را که پی غرق شدن ساخته اند

هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه؟

2 نوشته شده در 85/11/26ساعت 10:14 توسط جنایتکار |

چرا دنیا به آخر نمی یاد

چقدر زمونه بی وفاست نمی دونم خدا کجاست

یکی بیاد بهم بگه کجای کارم اشتباست

گاهی می خوام داد بکشم اما صدام در نمیاد

 بگم آخه خدا چرا دنیا به آخر نمی یاد

2 نوشته شده در 85/11/23ساعت 17:55 توسط جنایتکار |

صدای مرگ می آید

خسته ام ...

              در این دیاری که هیچ کس حرمت اشک ها را نمی داند

             چه جای ماندن است ؟

 

خسته ام  خسته ....

             در این دیاری که هیچ کس رنگ نگاه را نمی شناسد

            چه جای نظاره کردن است ؟

 

و خسته ام ...

             در این غروب عقیم که به طلوعش هیچ امیدی نیست

             چه جای انتظار کشیدن  است ؟

 

نمی دانم ...

           صدای مرگ می آید ... باید رفت ... سفر باید کرد...

2 نوشته شده در 85/11/18ساعت 16:3 توسط جنایتکار |

هر دو پايم خسته بود

در شهر شما ياري نبودقصه هايم را خريداري نبود
خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بودتيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه
!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکي براي ما نريختهر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيستحال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنمگاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت
:

"
ما زياران چشم ياري داشتيم

 

خودغلط بود آنچه می پنداشتیم"

2 نوشته شده در 85/11/18ساعت 16:1 توسط جنایتکار |

همه ديواريم

از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم                          نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم
آوار پريشاني است رو سوي چه بگريزيم                   هنگامه حيراني است خود را به كه بسپاريم
تشويش هزار آيا وسواس هزار اما                           يك عمر نمي‌ديدم در خويش چه‌ها داريم
دردا كه هدر داديم آن ذات گرامي را                         تيغيم و نمي‌بريم ابريــم و نمي‌باريم

ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب                     گفتند كه بيداريد گفتيم كه بيداريم
دوران شكوه باد از خاطرمان رفته‌است                      امروز كه سد بسته‌است خشكيده و بي‌باريم
من راه تو را بسته تو راه مرا بسته                           اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم
من راه تو را بسته تو راه مرا بسته                           اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم

 

2 نوشته شده در 85/11/15ساعت 11:3 توسط جنایتکار |

ديگه از من چي باقيه!

من التهاب اندیشه ام را می فهمم

اما برای بودن هم بایدذوقی باشد

ذوق و شوق من را باد ها دزدیدند

2 نوشته شده در 85/11/12ساعت 10:28 توسط جنایتکار |

امروز هم برای مردن دیر است !

به حرمت زیستن ، هنوز هم که هنوز است
ایستاده ام و هوا را حریصانه می بلعم
گاهی مرگ را به سخره می گیریم
غافل ، که دیر گاهی است به آخر رسیده ایم
و پای بسته و مایوس
در انتهای جهان ایستاده ایم
جایی که هیچگاه آفتابی نمی روید
و برف حرف آخر را می زند
ما دیرگاهی است که واژه رستگاری را گم کرده ایم
مردن به اندازه زیستن می ارزد
و هوا به قیمت جان حراج می شود
باور کن
امروز هم برای مردن دیر است
!

2 نوشته شده در 85/11/12ساعت 10:16 توسط جنایتکار |

   ای پادشاه صادقان،چون من منافق دیده ای؟

 

 

   با زنده گانت زنده ام،با مرده گانت مرده ام.!!

2 نوشته شده در 85/11/04ساعت 23:29 توسط جنایتکار |

مي خواهم بميرم

مي خواهم بميرم

نه اينكه قلبم از كار بايستد

و تنم سرد شود

و با خاك يكسان شوم

مي خواهم بميرم

نه اينكه هيچ صدايي بگوشم نرسد

و هيچ خورشيدي بر من نتابد

و از ديدن ماه و ستارگان

كور باشم

مي خواهم بميرم به مرگي كاملا غير عادي بميرم

مرگي شبيه بخار شدن آب

روئيدن دانه

غروب خورشيد

ابري شدن آسمان

مي خواهم نيست شوم

تا در دنياي ديگري ظاهر شوم

دنيايي كه مزه ي انرا كاملا نچشيده ام

دنيايي شبيه عالم خيال

كه در ان همه چيز عادي باشد

جز وحشت از نيستي

جز درماندگي

جز تنهايي

 

2 نوشته شده در 85/11/04ساعت 23:28 توسط جنایتکار |

هیچی فقط میخوام بگم خیلی دوستت دارم هیچ کس

نمی دونم در مورد جمله های زیر چی باید بگم ولی همیشه این حرفارو قلبم تو گوشم زمزمه می کنه. نمی تونی باور کنی ولی احساس واقعیه من به زندگی همینه

یه گوشه اتاق نشستم پاهامو جمع کردم دستامو دورش حلقه زدم سرمو گذاشتم رو زانوهام چشمامو بستم در اتاقمو بستم تا کسی اشکامو نبینه اخه من خیلی مغرورم خیلی . انگار تمام دنیارو قورت دادم تو گلوم گیر کرده نمیتونم نفس بکشم . با اینکه بخاری شعله اش زیاده ولی بازم سردمه. من همیشه سردمه حتی وقتی دیگران شرشر عرق میریزن. من سردمه سرد. هیچ کس ... نه هیچ کس نمی گم اخه تو دنیا فقط هیچ کس هرچی من میگم میفهمه می گم هیچ  کسی اره هیچ کسی معنای این سردی و حتی تو قطب هم درک نمی کنه.پاهام خسته هستن خسته ی خسته . دیگه حتی یه قدم هم نمی تونم راه برم.من خسته هستم مغزم خسته س فکرم خسته س روحم خسته س خسته ...خسته.. می خوام داد بزنم بگم من خسته هستم یکی بیاد به جام راه بره یکی بیاد به جام فکر کنه یکی بیاد به جام زندگی کنه چرا کسی پیدا نمی شه روحمو بهش بدم همیشه از بچه گی ارزو داشتم اون قد راه برم که به اخر دنیا برسم یه روز که چشمام از شورو هیجان زندگی و امید لبریز بود یه کفش اهنی برداشتم و راه افتادم بدون همسفر پای پیاده حالا از کفش اهنیم هیچی نمونده من تو طول راه خیلی چیزارو از دست دادم من دیگه کفش اهنی ندارم من فراموش کردم جوونیمو کجا جا گذاشتم هر چی فکر می کنم یادم نمیاد تو جیبام که نیست نه تو کیفم نذاشتم جوونیم کوووووو؟! ای خدا...کجاست جوونیم؟حالااین منم که بغض کردم این منم که پیرم...این منم ...من..!منم که به اخر دنیا رسیدم اره بالاخره رسیدم من به اخر دنیا رسیدم ...اینجا اخر دنیاست این منم که تو جیبام هیچی نیست این منم که تو دستام هیچی نیست این منم که تو چشمام هیچی نیست این منم که تو قلبم هیچی از جوونیم نیست این منم که هیچکی باهام نیست این منم که تو پاهام هیچ توان راه رفتن نیست حالا رسیدم به بالای  این کوه پست ! این منم که زانو زدم دو تا کف دستام رو خاکه دارم به زمین نگاه میکنم بغض بهم امون نداده اشکام داره شن هارو خیس می کنه این منم که به اخر دنیا رسیدم از بالای این کوه که نگاه میکنی همه جا تاریکه تاریکه تاریک ... این منم که رو به روم هیچی نیست هیچی...اره این منم که یه روز با امید کوله بارمو جمع کردم می خواستم دنیارو فتح کنم اره این منم که کوله پشتیم پر بود از پرهای سیمرغ اره این منم که طوفان حریف استقامتم نبود اره این منم که یه روز رو به اسمون کردم گفتم میرم به جنگ سرنوشت ...این منم که گفتم واسه ارزوم میجنگم این منم که تو روی همه عاقلاو عارفا و عاشقا و عام و خاص  وایسادم گفتم شما از نوک دماغتون اون طرف ترو نمیبینین شما هیچی از زندگی سرتون نمیشه .روزو به شب میرسونین ،شب به روز، اهل و عیال و خوردن و خوابیدن ، کارو دخل و خرج مگه زندگی همینه؟اره این منم که گفته بودم قید همه چیزو همه کس و  میزنم این منم که گفته بودم میرم تا زندگی کنم این منم که راه افتادم تا به اخر دنیا برسم منم که با طراوت بهارو گرمای تابستون رفتم تا پاییزو زمستون و خاک کنم منم که خواستم نقش غم و غصه رو حذف کنم .حالا این منم که زمسنونم این منم که غم وجودمو تسخیر کرده  این منم که هیچی ازم باقی نمونده اره این منم که نه راه پیش برام مونده نه راه پس . این منم که تو منجلاب درد دست و پا میزنم کسی به دادم نمی رسه ای خدا من چقد درد می کشم ...!خیره شدم به دیوار اتاق اشک تو چشام حلقه زده دونه دونه می چکه گونه هامو تر میکنه ولی مگه پشیمونی فایده داره ؟! وای چقد سرده...ثانیه ها دارن میگذرن صداشونو میشنوم من از صدای تیک تیک ساعت خسته شدم من از تک تک حروف کتابام خسته شدم من از فرش زیر پام خسته شدم من از کمد لباسام خسته شدم من از تخت و میزو صندلی من از پوستر های روی دیوار خسته شدم من از اینه و عروسک  من از انگشترم خسته شدم من از پنجره اتاق من از اتاقم خسته شدم من از نگاه های دلگیر ادمها خسته شدم من از حرفهای پوچ ادمها خسته شدم من از همه ی ادمها خسته شدم من ازین دنیا که با نفس اول خوشبختیمو ازم گرفت خسته شدم من ازین دنیا ی از همه چیزو از همه کس شلوغ ولی خالی از همه چیزو همه کس خسته شدم من ازین دنیای هماهنگ و منظم ولی درهم و بر هم خسته شدم من ازین دنیای حقیقی و استوار رو راستی ولی سرتاپا دوز و کلک و دروغ و فریب خسته شدم من ازین دنیا خسته شدم من از همه چیز و هیچی خسته شدم من از ارزوهام خسته شدم من از دویدن و دویدن و دویدن واسه هیچ و پوچ خسته شدم من از نگاههایی که کردم و خواهم کرد خسته شدم من از حرفهایی که زدم و خواهم زد خسته شدم من از قول هایی که دادم و خواهم داد خسته شدم من از کارهایی که کردم و خواهم کرد خسته شدم من ازمحبت هایی که کردم و خواهم کرد خسته شدم من از عشق هایی که ابراز کردم و خواهم کرد خسته شدم من از گذشته ها از حال از اینده خسته شدم من از هدفهام خسته شدم من از« من »خسته شدم من از خودم خسته شدم کاش می شد یه سنگ برداشت و من و مثل اینه شکوند!!!دلم میخواد اون قد گریه کنم که کره ی زمین و اشکام مثل سیل با خودش ببره ...!نمی دونم چرا هرچی شعله بخاری و بالا میکشم گرمارو حس نمی کنم...چقد سرده... .   

مرا در انتهای شب خواهی یافت ، آنجا که شب پر است ازاندیشه زمان......

 

از حال من نپرس که بسیار خسته ام

از این زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر زهر که و هر کار خسته ام

دلخسته سوی خانه تن خسته می کشم

آه... که از این حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

از دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

تنها و دل گرفته بی یار و بی امید

از حال من نپرسید که بسیار خسته ام...

 

 

از حال من نپرسید که بسیار خسته ام...

                                                                     حرفهای این جنایتکار خسته

2 نوشته شده در 85/10/24ساعت 23:5 توسط جنایتکار |

به یاد آرزوهایم سکوتی می کنم بالاتر از فریاد

من هنوز نفس ميکشم ... هنوز راه ميرم ... هنوز ميتونم ببينم ... بشنوم ... دل مرده ام رو با خودم هر جا که ميرم به دوش ميکشم ... مرگ تدريجي روحم رو که ذره ذره تاريک و تاريک تر ميشه رو جلوي چشمام ميبينم ... ديگه جرقه ي سلولهاي مغزم نمي تونن فاصله ي بين سطرهاي خاليه کاغذ رو پر کن ... ديگه اشکي توي چشمم نمونده که سر قبر آرزوهاي مرده ام بريزم ... ديگه برام کبريتي نمونده که باهاش برگهاي خشگ غمم رو به آتيش بکشم و با گرماي شعله اش دلمو گرم کنم... مدتهاست که منتظر پايان اين کابوس و بيدار شدن از اين خواب لعنتيم ... کابوسي که سالهاست دارم ميبينم ... رويايي که بيدار شدن ازش به قيمت زندگي تموم ميشه ... من هنوز راه ميرم ... ميبينم ... ميشنوم ... نفس ميکشم ... ولي زنده نيستم ...  من خيلي وقته که مرده ام

2 نوشته شده در 85/10/24ساعت 10:55 توسط جنایتکار |

مرگ

يه اتاق باشه گرمه گرم...روشنه روشن... تو باشي منم باشم کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغل کني که نترسم...که سردم نشه...که  نلرزم اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار...پاهاتم دراز کردي منم اومدم نشستم جلوت وبهت تکيه دادم با پاهات محکم منو گرفتي...دو تا دستتم دورم حلقه کردي بهت مي گم چشماتو مي بندي؟ مي گي اره بعد چشماتو مي بندي بهت مي گم برام قصه مي گي؟ تو گوشم؟ مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن يه عالمه قصه طولاني وبلند که هيچ وقت تموم نمي شن مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم...رگ دست خودمو...مچ دست چپمو...يه حرکت سريع يه ضربه عميق...بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم...تو چشماتو بستي... من تيغ واز جيبم در ميارم...نمي بيني که سريع مي برم... نمي بيني خون فواره مي زنه...رو سنگاي سفيد نمي بيني که دستم مي سوزه، لبم و گاز مي گيرم که نگم ااااخ که تو چشماتو باز نکني و منو نبيني تو داري قصه مي گي... من شلوارک پامه...دستمو مي ذارم رو زانوم...خون مياد از دستم ميريزه رو سنگا قشنگه مسير حرکتش...حيف که چشمات بستس و نمي توني ببيني تو بغلم کردي...مي بيني که سرد شدم محکم تر بغلم مي کني که گرم بشم مي بيني نا منظم نفس مي کشم تو دلت مي گي اخي دوباره نفسش گرفت مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سردتر ميشم مي بيني ديگه نفس نمي کشم چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم مي دوني؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن...از تنهايي مردن از خون ديدن...وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم مردن خوب بود ارومه اروم گريه نکن ديگه...من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياا بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي گريه نکن ديگه خب؟دلم مي شکنه ها دل روح نازوکه...نشکونش خب؟؟؟

2 نوشته شده در 85/10/21ساعت 10:35 توسط جنایتکار |

تنهایی

نه کسی میاد    نه کسی میره                    هوا گرفته اس    هوا دلگیره

   تنهایی خوب نیست    خوش نمیگذره               تنهایی بده    تنهایی خره

   تنهایی گاوه!    گاوه مش حسن                  یه سالی میشه   دادتش به من

   دادتش به من   که خوب بچره                     چاق و چله شه    بیاد ببره

   تنهایی سگه!  سگ بابامه                     یه سالی میشه      همش باهامه

   با اینکه دلش    از غصه پره                        بازم اومده     منو بخوره

   سنگش میزنم    شیشه میشکنه                تنهایی اون نیست   تنهایی منه

   منم که گاوم    گاو مش حسن                       ما یه نفریم    تنهایی و من

   تنهایی تنهاست    تنهایی خسته                 بهش نیگا کن    چشاشو بسته

   تنهایی خوابه   تنهایی مرده                  اونو مش حسن   با خودش برده

   شایدم یه کم   دلش گرفته                   من که خواب بودم    گذاشته رفته

   تنهایی زنده اس  تنها می میره                     تنهایی میاد     تنهایی میره

                                            علیرضا آدینه

2 نوشته شده در 85/10/20ساعت 1:20 توسط جنایتکار |

حس مردن

حسّ دیدن تو نیست توی این شهر شلوغ

توی این حق کُشیای بی دلیل آدمای سرتاپا دوزودروغ

برای دیدن تو اینجا بده یک نفر خاطره هامو خط زده

دست بی رحم یه ابلیس سیاه رسم عاشق کشیو خوب بلده

قسمتم میگن همین بوده و بس همه ی آرزوهام رفته بباد

مثل یک قصهّ دارم جون میکنم حتّی مردنم سراغم نمیاد....

http://irfuny.mihanblog.com

2 نوشته شده در 85/10/20ساعت 1:20 توسط جنایتکار |

حرف من

ـ داره از دستای من خون میچکه

انگاری قلب  منه

که ذره ذره میتکه

ـ این وصیت یه قلب عاشقه:

چوبه ی دارتو بزن

عاشق کشیت مبارکه

 

 

 

با نهایت تاثر باید اعلام بکنم

صبح خروسخون که بشه

این دل و اعدام میکنم

 ×اسم: گمنام(غم)
×شهرت: جنایتکار
×نام پدر: رنج
×نام مادر: فرشته غم
×تاریخ تولد: پاییزان خزان
×محل تولد: شهر مکافات
×شغل: شرکت ناامیدان در زندگی
×جرم : کشتن دلم
×حکم : محکوم به زندگی
×آدرس: خیابان بدبختی,جاده تنهایی,کوی غربت
×کشور: غمسرا (سرای فراموش شدگان )
                                                         

2 نوشته شده در 85/10/20ساعت 1:18 توسط جنایتکار |


< deeedooo>